کهنه حدیث
براي هستي عزيزم مينوسم چند شب پيش از برنامه اي در تلوزيون حرف جالبي شنيدم: وقتی به خدا میگیم این کار را بکن و اون کار را نکن ...خدا ناراحت میشه و میگه این بنده هنوز بندگی خودش را بلد نیست....اون وقت داره به من خدایی یاد میده... واقعا همين خدا خيلي به بنده هاش نزديك واين ماييم كه بد و خوب را تشخيص نمي ديم. هميشه به دنبال آرامش هستيم. اما هربار که از مرحلهاي ميگذريم، متوجه ميشويم که آرامش را بايد در پايان مرحله بعد بجوييم. بعضي از مواقع اينطور به نظر ميرسد که اين تسلسل پاياني ندارد و يا آرامش تنها براي عدهاي خاص قرار داده شده است. احساس و به عبارتي يقين من اين است :آرامش را در آسايش نجوييم بلکه آن را در ايمان به خدا و باور به وعدههايش جستجو کنيم هستي من، اميد به فردا داشته باش چه بسیار مردمانی که حسرت خورده ی اویند و تو اويت را داري ، اويي كه بي نظير است پس نبايد از اين بازي بي انتها خسته باشي قوي تر از هميشه باش كه خداي اويت هم با توست... خراب ميشود به روي پيكرم ، چهار چوب جسم سنگي ات مرا به سوي روشني ببر، ميان بازوان داغ خود چه بي صدا شبانه مي خزي تو از ميان پلك آسمان شبي به انتظار حرم داغ دستهاي تو تو را برهنه تا سپيده شاعرانه سركشيدمت تو در نهايت عطش،زدي پل از ميان بازوان خود به دامنم هجوم بوسه هاي وحشي تو عاشقانه و كبود شدي از آن زمان تو فاتح حريم پيكرم (ندا شمیم) خدايا! عقيده ام را از دست عقده ام مصون بدار. کاش که جسارت گفتن همه چيز را داشتم بدم می آيد از اين همه دروغ! بدم می آيد از اين همه تظاهر! بدم می آيد از اينها که در لابه لای صفحات نقش بازی می کنند.... سکوت چه حجم سنگینی داره وقتی اینهمه حرف داری ولی نمیتونی بهش بزنی .... فریاد را در گلوخفه میکنم و در خود میشکنم باید باور کنم که عنان و اختیار زندگی در دست من نیست و سرنوشت از من قویتر است میخوام تصویرهای تلخ را در ذهنم پاره کنم و دور بیندازم استواری مقاومت کوه وسنگ این اندیشه من است برای بودن برای زیستن برای تحمل کردن امید باید امید به روزهای روشن و آفتابی و تلقین اینکه به زودی شب به پایان میرسد.. ولی باز وقتی تنهام وقتی همه دورمند و حتی وقتی پیش تو هستم قلبم پیوسته تکرار میکند که فقط تو و فقط تو را میخواهد من نیز در اعماق و بند بند وجودم اسم تو وفقط تو جاری است. تو مرا می فهمی ... من تو را می خواهم ... و همین ساده ترین قصه یک انسان است ... مادرم ! ببین که خستهام ! تنها وُ دل شکستهام مادر خوبم ! نگاهی کن به من ! ساکت نمون ! حرفی بزن !مادرِ گُلم ! بانوی عشق هنوز تو فصلِ بیکسی ، تنها تو اُمیدِ منی ! بدون که بیسایهی تو ، تو زندهگی بد میارممادرم تنگه دلم...نگو از تو غافلم بخدا نمیدونم تقاص کدوم گناهمو دارم پس میدم .. ای عزیز خوبم برام دعا کن مثل همیشه.... مادر حلالم کن کاش بودی میدیدی که اسیر شدم مامان جونم از دست دادن تو برام خیلی سخت بود اینقدر که هر شب آرزو میکردم کاشکی من زودتر میرفتم پیش خدا تا نبودنتو حس نمیکردم.. ولی حالا دچار دردی شدم که تحملش برام سختر از دوری تو ... چاره ای هم ندارم جز تحمل.. بعضی چيزها در اين دنيا قابل ترميم يا بازگشت نيست یکیش از دست دادن تو ودیگریش ... از خدا کمک بگیر آخه تو به خدا نزدیکتری... چرا به من یاد دادی که زلال باشم دروغ نگم محبت کنم صداقت داشته باشم تو که دیدی مردم دنیا همگی نقابی بر چهره دارند .تو که میدونستی با قلب آهنی میتوان در این دنیا زندگی کرد .میدونستی که همه باید زره بپوشند میدونستی که به هر که خوبی میکنی بدی میبینی تو تجربه اینو داشتی ولی به من اینو یاد ندادی ... همیشه گفتی تو نیکی کن و در دجله انداز...آخه چرا؟؟؟؟؟؟ من آنطور که اجدادم خدا را میپرسدیدند نمیپرستم ... من شک بین دو نماز را نمیدانم فقط و فقط در عشق به معبودم شک ندارم... گریه هام بی صداست سکوتم از رضایت نیست چرا که سهم من از تو این نیست. دیدار به حسرت صدای نم نم باران و احساسات من هوای تاریک ودل غم زده ام. ای کاش دیشب به جای خیال تو را داشتم. آن وقت همه حرفهای ناگفته ام را برایت باز گو میکردم. اگر دنبال آرامشی من با تو هستم.قلب من رو به تو پرواز می کند. مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که عشق است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد . در زیر این باران دلم دستاتو میخواد. نه برف شده یادت اون روز برفی، چقدر سرد دستامو تو دستت گرفتی .... اصلا گرما نداشت من اینو حس کردم ولی دلم خوش بود . عشق در لحظه پدید می آید،دوست داشتن، در امتداد زمان. این،اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. عشق معیار هارا در هم می ریزد،دوست داشتن بر پایه ی معیار ها بنا می شود. عشق ،ناگهان و نا خواسته شعله می کشد، دوست داشتن ، از شناختن و خواستن سر چشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد،دوست داشتن ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفیست. عشق ، فوران می کند - چون آتشفشان ، و شره می کند چون آبشاری عظیم ، دوست داشتن،جاری می شود - چون رود خانه ای بر بستری با شیب نرم . عشق ، دق الباب نمی کند ، مودب نیست ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ، درویش نیست، حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست ... عشق دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند ... عشق ، در وهله ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی میکند ، نادیده می گیرد ، پس میزند، له می کند و می گذرد . دوست داشتن نیز ،ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دود می کند ، به آسمان می فرستد و چون خاطره ای حرام ، فرشته ی نگهبانی بر ان می گمارد . عشق، سحر است ، دوست داشتن ، باطل السحر ، عشق و دوست داشتن ،از پی هم می آیند،اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند. عشق انقلاب است ، دوست داشتن ، اصلاح. میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه مشترکی نیست . و فاصله ای است ابدی میان عشق و دوست داشتن که برای پیمودن این فاصله یا باید پرید ، یا باید فرو رفت. دردم از یار است و درمان نیز هم/دل فدای او شد و جان نیز هم خیالم با تو درگیر کجایی؟؟؟ فردا هم مال تو بازم نیا ... ولی بدون منتظرم ...دوست دارم ... وقتی جایی هستم که شهر زیر پام مثل روی کوه آروم میشم چون شهرو که میبینم مطمئن میشم تو یک جایی از این شهر داری نفس میکشی و هستی؟؟؟ بدون ندیدنت ونبودنت و ذره ای از عشق و احساسم کم نمیشه...ولی مواظب باش ...نکنه یک وقت بیای که دیر شده باشه اگه تا روز قیامت قسمت نباشه که تو رو داشته باشم بازم چشم براهت میمونم. آره لبخند من دروغ معصومانه ای است برای پنهان کردن قلب عاشقم. اگر دوست داشتن گناه بود خدا دل را نمی گذاشت...اگه زمان و وقت داشت من ایگونه نبودم. هرگز به كسی نگاه نكن وقتی قصد دروغ گفتن داری... میدونی چی باعث شد تا این وبلاگ رو بنوسم : وقتی که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن كرد. وقتی راهی هست که هنوز آن را امتحان نکرده باشم؟ وقتی حرفی هست که آن را نزده باشم؟ وقتی بغضی هست که نشکسته باشم؟ باور دارید که کسانی هستند که بی صدا گریه می کنند در تنهایی؟ کسانی هستند که سکوتت را می فهمند؟ کسانی هستند که از دور دستها به دنیای درون تو می آیند؟ اما کم اند آدمهایی که در قلب ما باقی می مانند. هر وقت میخواستم صحبت کنم نذاشتی گفتی فیلم هندی میشه. گفتم دوست دارم بهم خندیدی . دلم بهت خوش بود ... درونم آشفته است با احساس گنگی مانده بی پاسخ اگه منو دوست نداری اینو راحت بهم بگو تو به من بگو وقتی نفسم از دلتنگی گرفت چه کار باید بکنم تو نگو ای مردم شما بگویید شما که عاشقید یا برو یا بمان بامن ... من که لبریز و سرشارم تومی دانی من فقط این را نمیدانم : چرا میهراسی؟ گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است چه تصور ابلهانه اي ، باورم نميشد اما ديگر برايم باور شد که بهترين ادمها ميتوانند بدترين شوند و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي... چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟ سادگيم را ؟ اما بدان...سادگيم را ساده نگير.... با تو دنيايي نقره اي ساختم با تو نفس کشيدم... به تو اميد بستم... چه راحت شکستي و رفتي... چه بي خيال آتش زدي...اين دل بي درمان را... چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم... تو زلاليم را نديدي ، احساسم را به بازي گرفتي ، تو به من دروغ گفتي... دروغي بزرگ که منو دوست داشتي ... من چی :باید به خاطر چی دوستت می داشتم و دارم به خاطر خودت به خاطر دلم ، چرا هیچ کس جای تو را در قلبم نمیگیره، زمان را لمس ميکنم ،معلق و بيانتها شاعر و نویسنده نیستم اما دلداه ام ، در من متولد نشدی تا در قصه دلدادگیم پیر شوی و چه سخت است تنها متولد شدن در حقیقت تنها اون کسی ،که همه درورش باشند و کسی دردشو ندونه، آره تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره، تا داد نزنی کسی صداتو نمیشنوه و تا نمیری کسی نمیفهمه که چی کشدی.
چه بي قرار و پر شرار و نازك است، بوسه هاي رنگي ات
به من بخند و روشنم كن از شراره ي چراغ خود
مرا ببوس و شهد بوسه در رگم بكن روان
زدم پل از ميان بوتههاي وحشي عطش به پاي تو
به يك دو بوسه، عاشقانه، با ترانهاي خريدمت
و من همان غروب آتشين تورا براي خود رقم زدم
و پيكرم تمامي عطش و داغي تو را ربود
و من يگانه مالك هرآنچه خواستم، شدم...
همه از مردن در سرزميني ست كه در آن
مزد گوركن از بهاي آزادي آدمي افزون تر باشد
اگر مرگ را ارزشي بيش از اين باشد
حاشا حاشا
كه هر گز از مرگ هراسيده باشم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()













هرگز به كسی محبت نكن وقتی قصد شكستن قلبش را داری...
هرگز قلبی را قفل نكن وقتی كلیدش را نداری

















خیلی تنهام:
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









